داستان پرتو قسمت آخر
فکر کردم یه مدت که بگذره همه چی عادی میشه
عادت میکنم به نبودنش
اما نشد
به درس خوندنم ادامه دادم
نمیگم پسر واسه من قحط بود
اما دیگه هیچ کسی واسه من مث اون نبود واسه ی من
تو دانشگاه خیلی پسر بودند
خیلیا که منتظر یه اشاره ی من بودند تا با کله بیاند جلو
دوستام میگفتند پرتو تو مهره ی مار داری
پسرا دیونتند
اما من نمیخواستمشون
تا دهنشونو باز میکردند و حرف میزدند میفهمیدم چقدر احمقند
چقدر شعورشون پایینه
شاید مث همونایی بودند که یه عمر دور مامانم میچرخیدند
من از اون پسرا نمیخواستم
هر کیو میدیدم نا خواگاه تو ذهنم با اون مقایسه ش میکرد
همونی که منو نخواسته بود
بخاطر مادرم
بخاطر بی خانواده بودن و بی کس و کار بودنم
دلم واسه ی دیدنش پر میکشید
دلمو زدم به دریا
رفتم برم دم مغازه ش
خواستم از دور ببینمش
میدونستم دیگه صاحاب داره
میدونستم ماله من نیست
نگاه کردم ندیدمش
رفتم جلو تر
توی مغازه نبود
یه دفعه یه صدایی از پشت سرم شنیدم
برگشتم
خودش بود
خانوم امیری
سلام کردم
گفت چرا نمیریدتوی مغازه منتظر کسی هستی ؟
گفتم نه دیرمه باید برم
انگار فکرمو خونده بود
موندن و جایز ندونستم
گفتم خداحافظ و رفتم
افتاد دنبالم
صبرکن پرتو خانوم
باورم نمیشد به اسم صدام کرده بود اما دیگه برام مهم نبود
گفتم باید برم دیرمه
گفت اینجا همه منو میشناسند خوب نیست اینجوری دنبال شما راه بیفتم
باهاتون حرف دارم
اگه میشه بیاید بریم یه جایی صحبت کنیم
نمیدونم چی شد قبول کردم
گفت دنبالم بیا
از جلو راه افتاد و منم با فاصله پشت سرش
سوار ماشین شدیم
رفتیم یه جای خلوت
حتی از ماشین هم پیاده نشدیم
تمام مدت سرش پایین بود
گفت خجالت میکشم تو چشمات نگاه کنم
میخوام اعتراف کنم که اشتباه کردم
من به حرف دلم گوش نکردم
با اینکه میدونستم دلم پیش شما گیره با یه نفر دیگه ازدواج کردم
فقط به خاطر یه سری اعتقادات خشک مزخرف
گفتم گفتن این حرفا الان دیگه درست نیست
دیگه همه چی تموم شده
گفت واسه ی من تموم نشده
میفهمی پرتو
من هنوزم به تو فکر میکنم
هنوز فراموشت نکردم
با همسرم رابطه دارم باید به همسرم عشق بورزم ولی تو رو تو تک تک لحظه هام میبینم
شاید حقم همینه
دارم تقاص دلی که ازت شکستم و پس میدم
اره پرتو ؟بهم بگو نفرینم کردی
گفت این حرفا رو نزن
منو اینجوری شناختی
نگاش کردم
گریه میکرد ولی خودش اینکارو کرده بود
من بی تقصیر بودم
دوستش داشتم اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم براش
بهش گفتم
گفتم خیلی وقته منتظرم که بیای
میدونستم بالاخره میای
گفتم خب؟
گفت میخواستم بهت زنگ بزنم اما جراتشو تو وجودم ندیدم
گفتم خب ؟چی میخوای بگی؟
گفت پرتو نمیتونم فراموشت کنم
خواهش میکنم باهام بمون
نگاش کردم باورم نمیشد
بهش گفتم نذار دیدگاهم بهت عوض بشه
من تو رو اینجوری نمیشناسم نذار فکر کنم این همه مدت در موردت اشتباه فکر میکردم
گفت اشتباه نکردی ولی دارم میمیرم
گفت بیا صیغه م شو
صیغه؟ کلمه ایی که یه عمر از زبون مادرم شنیده بودم
کلاه شرعیی که هر وقت بنده ها گیر میکردند سر خودشون میذاشتند
مادرم هم وقتی میخواست رابطه هاشو شرعی جلوه بده میگفت صیغه ی طرفم
دلم گرفت
اون هم فهمیده بود من میتونم واسش یه هوس زود گذر باشم
بهم نیاز داشت تا حالش خوب بشه
یه مدت باهام باشه تا بتونه راحت تر زندگی کنه
همسرشو بفهمه
تو زندگی مشترکش اروم تر باشه
گفتم نه نمیتونم
گفت قسم میخورم کاری نکنم که برات مشکل درست بشه
هر موقع خواستی ازواج کنی صیغه مونو فسخ میکنیم
شاید نتونیم واسه ی همیشه با هم باشیم ولی اجازه بده یه مدت در کنارت باشم
دیگه حرفاش رنگ التماس به خودش گرفته بود
گریه میکرد
نمیدونستم چی بگم گفتم خبرت میکنم
از ماشینش پیاده شدم
نیاز به هوای تازه داشتم
باید نجابت غرور و شخصیتم و به مردی تقدیم میکردم که منو واسه ی همیشه نمیخواست
فقط واسه ی یه مدت کوتاه
دوستش داشتم
منم از نبودنش عذاب میکشیدم
چقدر فکر کردم
چقدر باخودم کلنجار رفتم
روز بعد بهش زنگ زدم
از شنیدن صدام هیجان زده شد
فکراتو کردی پرتو جان
گفتم اره
گفت خب؟
گفتم قبوله
نمیدونم قراره به کجا برسم
نمیدونم قراره اخرش چی بشه
میدونم اشتباه کردم
شاید با این تصمیم اشتباه همه ی اینده مو تباه کنم
اینجا همه با هم میخندیم